هر کس خود را موفق و خوشبخت بداند
موفق و خوشبخت
خواهد شد
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389 2:27 توسط قاصدک
|
دلتنگم
برای همه کس و همه جیز
حتی تو
.
.
.
با من تنها شده یارا تو بمان
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 1:32 توسط قاصدک
|
دلتنگم
اما نمیدونم واسه ی کی یا چی
نالاحنم اما نمیدونم از کی یا چی
شاید دلتنگ خدا شاید مامان شاید بابا شاید محمد شاید تبریز شاید قران خوندن شاید عمو شاید شادی شاید همه چی
دلم زندگی میخاد و خیلی چیزای دیگه
.
.
.
امروز رفتیم سر مزار عمو
گاهی فکر میکردم نکنه خابم
خونه ی بابا سوت وکور بود
دلم گرفت اما بغضم نترکید
عمه عکس حنابندونشو که با ۴تا داداشش گرفته بود و عکسی که با عمو تو لباس دامادی گرفته بود گذاشته بود جلو چشم
خدایا کمکم کن واسه همه جی
و شکرت واسه همه جی
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389 1:40 توسط قاصدک
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389 11:23 توسط قاصدک
|
خسته شدم
خدایا چرا با من اینطور میکنی
مگه من بندت نیستم آخه
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 11:17 توسط قاصدک
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389 16:3 توسط قاصدک
|
سلام
امروز دلم میخاد بگم سلام
همتون هم حتمن حتمن باید جواب سلامم رو بدین
سلام
سلام
سلام
دیشب به مامان اس ام اس دادم که یه عالمه دلم تنگ شده و دلم میخاست بغلش کنم
زنگ زد منو بوسید و گفتشب حتمن خاب میبینم که بغلم کرده
صبح هر چی فکر کردم خابایی که دیدم یادم نیومد اما مطمئنم دیشب مامانم بغلم کرد
دوستوووووووووووووووووووووووووووووون دارم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 12:51 توسط قاصدک
|
محمد عزیزم دلم یه ذره شده
چرا با من و خودت اینطور رفتار می کنی
چرا داری جفتمونو عذاب میدی
کنارم باش
خستم به خدا. نیاز به آرامش دستات دارم
به گرمی نفسات
"تمرین مرگ میکنیم تو کنج این خیابونا"
اینو تو گفتی اما جرات نکردم بپرسم چرا
ترسیدم بفهمی این مدت که نبودی چقدر دلم تنگ شده
شاید میخام اول نهایت دلتنگیتو رو ببینم
دلتنگیت هرچقدر باشه
حتی اگه اصلن نباشه
دوست دارم
فقط دیگه مثل گذشته ها جرات گفتنشو ندارم
میترسم دیگه
از تو و خونوادت میترسم
از مامانت که همیشه دوسش داشتم میترسم
از حاجی هم که از همون اول میترسیدم
محمد از تو هم میترسم
میترسم بیگدار به آب بزنم
یه نفر میگفت یه شب یهواز خاب میپری میمونی که کجایی
این کیه کنارت خابیده
تو اصلن طرف رو میشناسی؟
نه نمیشناسی
میگی من با خودمو زندگیم چه کردم؟
و هزار تا سوال دیگه
حالا میترسم از داشتنت
و میترسم از نداشتنت
میترسم حسرتت بمونه واسم
و میترسم روحتو از دست بدم با داشتن جسمت
خدایا چه کنم
چرا آینده اینقدر بده
محبت بی دریغت رو میخام که باز بشم مریم تو
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 12:8 توسط قاصدک
|
پنج شنبه دلم گرفته بود
رفتم سر مزار ۵شهیدی که تو دانشگاهن
زیارت عاشورا خوندم و یاسین
و از ته دل زار زدم
دلم واسه محبت عموم تنگ شده
همیشه میگفت اگه مشکلی دارین به من بگین
حالا من بدبختیامو به کی بگم؟؟؟
پ. ن: از عموم چهره ی مریضش یادم مونده اصلن نمیتونم چهره ش رو تو روزای شادی به یاد بیارم
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 11:53 توسط قاصدک
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 11:48 توسط قاصدک
|